مرثيه اي براي خاك
چو بخت عرب بر عجم تيره شد
همي بخت ايرانيان تيره شد
بر آمد ز شاهان جهان را قفيز
نهان شد زر و گشت پيدا پشيز
همان زشت شد خوب و شد خوب زشت
شده راه دوزخ پديد از بهشت
دگرگونه شد چرخ گردون بچهر
از ايرانيان پاك ببريد مهر
بايرانيان زار وگريان شدم
كزين پس شكست آيد از تازيان
ستاره نگردد مگر بر زيان
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبكر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهاي دراز
نشيبي دراز است پيش فراز
ز پيمان بگردند و از راستي
گراميشود كژي و كاستي
پياده شود مردم رزمجوي
سوار آنكه لاف آرد و گفتگوي
كشاورز جنگي شود بي هنر
نژاد و بزرگي نيايد به بر
ربايد همي اين از آن آن از اين
زنفرين ندانند باز آفرين
بد انديش گردد پدر بر پسر
پسر هم چنين بر پدر چاره گر
شود بنده ي بيهنر شهريار
نژاد و بزرگي نيايد بكار
از ايران و از ترك و تازيان
نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازي بود
سخنها بكردار بازي بود
زيان كسان از پي سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
چو بسيار از اين داستان بگذرد
كسي سوي آزادگان ننگردد
بريزند خون از پي خواسته
شود روزگار بد آراسته
دل من پراز خون شد و روي زرد
دهان خشك و لبها پر از باد سرد
فردوسي پاكزاد
